هی با دستم میشمرم و میگم خوب شدم ۴۳، بعد میگم نه هنوز تمومش نکردم ۴۲ ام، بعد میگم نه ۴۳ تمومه دیگه فوتش کردم رفت باید از ۴۴ بگم. خلاصه که یکسال به عمرم اضافه شد و خداروشکر بابت تک تک لحظاتی که تو این دنیا بهمون فرصت زندگی کردن داد.
دوستای گلم خوبید؟ خوشید؟
بدترین روزهای عمرم رو از زمان جنگ و حتی تا بعد از زمان اعلام آتش بس گذروندم.
اون روزا فقط و فقط میخابیدم، دوست نداشتم تو این عالم باشم، غصه بود و غصه بود و غصه و ...
محال ترین اتفاقاتی که حتی تو ذهنم هم تصور نمیکردم، اتفاق افتاده بود، حمله به کشورمون، شهید شدن رهبرمون، شهید شدن ۱۶۸ فرشته مینابی و شهید شدن فرماندهان و هموطنان مون و دانشمندامون ...
روزهای سخت بسیار بود، همراه همه اتفاقات بد وطنمون، مریضی مامان، هوای سرد و برفی، صدای بارش مداوم، ماه رمضون. تک تک این خاطرات واسه من دلهره آوره.
تنها دستاورد اینمدت واسه من این بود که دهنم بسته بود و دیگه نمیتونستم چیزی بخورم، در نتیجه چند کیلو کاهش وزن داشتم.
خدایا خودت کشورمون رو از شر دشمن حفظ کن. خدایا تنها پشت و پناه ما تویی، سرنوشت فرزندان ما در وطن مون زیبا رقم بخوره. الهی آمین.
برچسب:
نویسنده: رضا نوری