امیرعلی جان من پنج سالش تموم شد. الهی شکر بابت تک تک لحظاتی که کنار هم بودیم.
ما یه سیستم امتیازدهی تو خونمون داریم که آخرشب بچه ها کارای خوبشون و امتیازی که بابتش قرار بود بگیرن رو میگن. مثلا امیرحسین میگه قبل اینکه شما برسید خونه تکالیفش رو انجام داده و من بخش گفته بودم این ۵۰ امتیاز داره، خونه رو جمع کردن این ۲۰ امتیاز، با هم دعوا نکردن ۲۰ امتیاز، کتاب داستان خونده ۱۰ امتیاز. امیرعلی میگه با نورا بازی کردم و مواظبش بودم ۱۰ امتیاز، غذامو خوردم ۱۰ امتیاز و ... هر وقت امتیازشون بشه ۵۰۰ یا ۱۰۰۰تا من ازشون میخرم و میگم حالا بگید چی میخایین. مثلا با امتیازا شهربازی رفتیم
خیلی وقت بود امیرحسین و امیرعلی میگفتن دوچرخه میخان و امیرحسین به جد داشت امتیازاشو جمع میکرد بشه ۱۰۰۰تا که دوچرخه بخره. امیرعلی هم بعضی وقتا میگفت با امتیازام چوچرخه میخام و بعصی وقتا قاطی میکرد که من واسه تولدم چوچرخه میخام. البته ما بدون توجه به سیستم امتیاز میخاستیم واسشون دوچرخه رو بخریم.
یه دوچرخه سایز۲۰ واسه امیرحسین خریدیم، دوچرخه سایز۱۲ که امیرحسین داشت رو دادیم لاستیکاشو عوض کردن واسه امیرعلی. دیگه روز تولدشون مهدی رفت دوچرخه ها رو از انباری آورد تو راهرو، بعد من با بچه ها رفتیم بیرون. با دیدن دوچرخه ها خیلی ذوق کردن.
کیک تولد رو خواهرک درست کرد، شام پیتزا ماهیتابه ای درست کردم و کنار هم یه جشن کوچک داشتیم. به بچه ها کلی خوش گذشت و امیرعلی چندبار اومد محکم بغلم کرد و بوسم کرد که مامان دستت درد نکنه خیلی تولدم رو دوست دارم، مرسی چوچرخه خریدی.
آخرشب هم بهم گفت من دیگه کوچولو نیستم و دارم بزرگ میشم، بزرگ بشم تو دیگه نمیتونی بغلم کنی اندازه بابا میشم، اونوقت تو ۳تا بابا داری چون من و دادا اندازه بابا شدیم. تازه به خواهرم گفته خاله من دیگه بزرگ شدم نگاه کن سیبیل درآوردم.
تجربه مادری با امیرعلی متفاوت از تجربه مادری با امیرحسین بود و هست. خدایا بهمون علم و توانایی تربیت درست بچه هارو بده.
برچسب:
نویسنده: رضا نوری