زمستون گذشته خواهرم بهم زنگ زد که یه تاب آهنی بزرگ رو هماهنگ کرده بریم بار بزنیم بیاریم فعلا حیاط خونه مامانم اینا بزاریم تا بعدا که فصل بهار شد ببریم ویلای مامان اینا و اسباب تاب بازی بچه ها جور باشه. بهم گفت تو و همسرت میتونین عصری برید تاب رو بار بزنین بیارین خونه؟ دیگه من و مهدی رفتیم ولی تاب اونقد بزرگ بود که تو وانت جا نمیشد، زنگ زدیم یه آهنگر اومد پایه تاب رو از وسط برش زد، به سختی یه اسنپ وانت مناسب پیدا کردیم و تاب رو رسوندیم خونه.
برچسب:
نویسنده: رضا نوری